شمارهٔ ۴
ا الهامی کرمانشاهی
0
Altın Yaprak
شب تنهایی ای دل هر که چون غم همدمی دارد
چه غم او را که اندر خانه دل محرمی دارد
به جز این زخم مردافکن که من اندر جگر دارم
هر آن زخمی که بینی در زمانه مرهمی دارد
خوش آن روزی که چون دیوانگان از سنگ اطفالم
به خون آلوده بر بینی که آن هم عالمی دارد
فشاندم تخم مهرت را به کشت سینه محزون
چه غم از خشکسالی ها که چشمم شب نمی دارد
اگر لعل لبت نبود نگین جم چرا دایم
مسخر ملک دل ها را به حکم خاتمی دارد
ندارد بیمی الهامی دگر از دوزخ هجران
که در خلد وصال تو روان خرمی دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş