شمارهٔ ۴۱۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می جهد
هر سر مو زاضطرابم چون رگ دل می جهد
آنچنان آمادة زخمم که هر گه در خیال
یاد آن مژگان کنم خون از رگ دل می جهد
بسکه می پیچد غبار خاطرم بر دود آه
گردباد از شرم من منزل به منزل می جهد
می نهد عمدا به قصد سینة من در کمان
هر خدنگی کز کمان غمزه غافل می جهد
قتل عاشق دهشتی دارد که از تأثیر آن
تا ابد دل در بر شمشیر قاتل می جهد
درد بیمار تب غم را مداوا مشکل است
ای طبیب اینجا مرا نبض و ترا دل می جهد
می جهد از بزم ما پیوسته فیاض از هراس
آن چنان کز صحبت دیوانه عاقل می جهد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş