شمارهٔ ۵۱۱
س سعیدا
0
Altın Yaprak
ناخورده شراب ناب مستیم
نادیده خدا خداپرستیم
خورشید با ما سجود دارد
هر چند که ما ز خاک پستیم
در کفر سواد اعظم عشق
زنار ز دست فقر بستیم
دیدیم جز او فنای مطلق
چه تحت و چه فوق هر چه هستیم
چون بحر خیال موج زن شد
در زورق فکر خود نشستیم
سرتا سر کاینات گشتیم
از قید قیود عقل جستیم
دیدیم طلسم بود و نابود
با سنگ محبتش شکستیم
جز کفر رهی به دین ندیدیم
هر چند که مؤمن الستیم
بی نفی نشد ثبوت واجب
از کفر به زور کفر رستیم
در قبضه قدرتیم چون ما
بیهوده به فکر قبض و بسطیم
بستیم نظر ز بد سعیدا
در خانه عافیت نشستیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş