شمارهٔ ۵۱۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
کام دل هر گه که خواهم زان دهان
همچو شمعم آتش افتد در زبان
باد گل را گفته بویش خبر
مهر مه را داده از رویش نشان
باد اگر بویش به جانی می دهد
من دهم جان را به بوی او روان
باغ هردم می کشد تیغ خلاف
زان بود پیراهن گل خون فشان
چشم سوسن غارت جان مرا
ترک مستی است تیرش در کمان
جان ما قطره است در دریای عشق
عشق او دریاست در قطره نهان
در سخن ناصر به وصف زلف او
همچو سوسن می شود رطب اللسان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş