شمارهٔ ۵۵۰
س سعیدا
0
Altın Yaprak
رحمتش با بی گناهان کی کند فردا نگاه
می برد دل های ظلمت دیده را چشم سیاه
همچو ساقی ای کرام الکاتبین بردار دست
نامه ام چون ساغر می شد لبالب از گناه
دل عجایب طاق ابرویی نشیمن کرده است
می برد رشک و حسد ز این گوشه من پادشاه
باز با زاغ است دشمن زاغ با زاغ است دوست
یار شد همرنگ یار و کهربا با همرنگ کاه
پاس تسلیم و رضا آن کس تواند داشتن
پیش رو آیینه دارد تا به لب دل پر ز آه
از قدم تا فراق او طی کرد چشم عقل و گفت
طول شهر حسن خوش عمری است یک سال و دو ماه
تاج ترک و سکه صبر و خطبه ذکر و فکر دوست
پوست تخت و خانه ویران و سعیدا پادشاه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş