شمارهٔ ۱۲۶
ص صفای اصفهانی
0
Altın Yaprak
دور عشقست گر ای نطقه دل خون باشی
به ازانست کزین دایره بیرون باشی
نبرد ره دل آباد بگلگونه غیب
ای خوش آندم که خراب از می گلگون باشی
ای نیاورده بکف دامن دولت در فقر
گرد ره باش که تاج سر گردون باشی
پای بر عرش حقیقت ننهی ایکه بعقل
صاحب دستگه هوش فلاطون باشی
عاشقان را بصلاح و حکم عقل چکار
مصلحت دید من آنست که مجنون باشی
ای شه ملک ترا دولت درویش بدست
نیست گر صاحب گنجینه قارون باشی
گر شوی خاک گدای در میخانه عشق
مالک ملک جم و گنج فریدون باشی
چند در چون و چرایی تو و در بند خودی
بیخودی خوی کن ای خواجه که بیچون باشی
نتوانی که زنی رایت اقبال بچرخ
تو که وابسته این گنبد وارون باشی
کس بافسون و به افسانه نشد محرم راز
ایکه در عالم افسانه و افسون باشی
گر دو صد سال کنی سلطنت ایدل بنشاط
می نیرزد بیکی لحظه که محزون باشی
مگر از لشکر اندوه چه دیدی در روز
که نخوابیده و در فکر شبیخون باشی
نبری جان که تو دیوانه و طفلند عوام
هم مگر معتکف دامن هامون باشی
کوه را سیل تو چون کاه برد بر سر آب
مگر ای چشم صفا لجه آمون باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş