شمارهٔ ۶۴
ص صفای اصفهانی
0
Altın Yaprak
شمایید گروهی که طلبکار خدایید
اگر مرد ره فقر و فنایید شمایید
فنا عین بقا بود که مردند و رسیدند
گدایان ره فقر چه در بند بقایید
سمای دل و جانست تجلیگه خورشید
ندیدید که در پرده ارضید و سمایید
سویدای دل ماست سرای ملک العرش
شما بنده فرشید و گرفتار سرایید
کجایید خدا را بلدالامن بود جای
شما سخره تسخیر بلادید کجایید
زدایید اگر لوح دل از زنگ اضافات
همه جام جم و آیینه غیب نمایید
بسلطان ندهد باج که از فقر نهد تاج
سلاطین ملوکید و عبید فقرایید
کسای فلک و اطلستان فرش بساطست
اگر در گرو بیعت اصحاب کسایید
نه ابرید و نه بادید و بکشت ملک و ملک
بر از ابر مطیرید و به از باد صبایید
ببرید سر دیو هوی را و نشینید
بر اورنگ خلافت که سلیمان هوایید
شماییکه گدایان سر و افسر و گنجید
سراپای برنجید نه شاه و نه گدایید
گدایان طلب را بحقارت نتوان دید
که با افسر فقرند و شما بی سر و پایید
عدویید بر آن قوم که بر امر ولاتند
اگر والی خلقید که فرزند زنایید
زنانی که طلبکار خدایند خدایند
شما زن صفتان دشمن مردان خدایید
صفا نور بسیطست و محیطست باضداد
مگر ظلمت محضید که بر ضد صفایید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş