بند ۳۸
ص صفایی جندقی
0
Altın Yaprak
کآیا تو نیستی پدر مهرپرورم
لختی فزون نرفته که رفتی خود از برم
چاکم به دل که زد به تن این زخم ها تو را
از تن سرت که کرد جدا خاک بر سرم
دشمن عبث به نعش تو رهبر نشد مرا
دانست کاین حدیث عجب نیست باورم
ای مرغ پرشکسته وامانده ز آشیان
شهباز سربریده بی بال و بی پرم
ای سر براوفتاده از پا درآمده
با گرز و تیغ و ناوک و زوبین و خنجرم
واحسرتا که غایله ماتم تو برد
از یاد خاطره ی خود و سودای مادرم
سر نیستت به تن ولی از فرط بی کسی
باز از زمانه شکوه به سوی تو آورم
می خواستم که گل کنمت آستان ولیک
کو وقت کآستین یکی از اشک بفشرم
یک سوی سلب سلوت و سامان برگ و ساز
یک سوی مرگ خواهر و داغ برادرم
نهب سوار و رسته و خلخال و گوشوار
سلب کلاه و چادر و دستار و معجرم
از تاب درد و حسرت و اندوه چه بارها
همراه دارم از پی سوغات خواهرم
قتل تو را و وقعه هفتاد و یک شهید
مخصوص جد و جده ره آورد می برم
تا زنده ام پس از تو به جز خون و خاک چیست
آبی اگر بنوشم و نانی اگر خورم
پس گفت ای سپه چه بود عذر این گناه
این گونه خوار و زار چو بیند پیمبرم
نالید پس رقیه که اینجاست جای من
منزل مبارک ای پدر بینوای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş