شمارهٔ ۳۰۴
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
به تو حیران شدن از چشم تر آموخته ام
روش مردم صاحب نظر آموخته ام
زان زمانم که پدر برده به مکتب تا حال
الف قد تو زیبا پسر آموخته ام
غیر عشق تو به عالم چو ندیدم هنری
جهدها کرده ام و این هنر آموخته ام
گر دهم باغ جنان را به یکی گندم خال
مکنم عیب که کار پدر آموخته ام
گشته ام بی خبر از خویش و در این بی خبری
چه خبرها که من بی خبر آموخته ام
تو نیاموز به من سوختن ای پروانه
هر چه باشد ز تو من بیشتر آموخته ام
خویش را ساخته ام محترم از زردی رخ
این طریقی است که آنرا ز زر آموخته ام
سفری کرده ام از عالم هستی چو صغیر
هر چه آموخته ام زین سفر آموخته ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş