شمارهٔ ۳۴۵
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
مرغ قدسم من که در دام بلا افتاده ام
ای دریغا در کجا بودم کجا افتاده ام
نغمه ها در شاخسار باغ رضوان داشتم
اندر این ویرانه منزل از نوا افتاده ام
جای دارد گر بنالم همچو بلبل روز و شب
تا ز یار گلعذار خود جدا افتاده ام
نیستم آگه چه شد دنیا مرا دردم کشید
در حقیقت من به کام اژدها افتاده ام
عیسی گردون نشینم یوسف قدسی سرشت
در تن خاکی به زندان بلا افتاده ام
آسمان میگرددم بر سر چو نیکو بنگری
من چو گندم زیر سنگ آسیا افتاده ام
میکشم هرچند رخت خویش در راه صواب
باز می بینم که در راه خطا افتاده ام
ناله ها دارد هر آنکو افتد از بامی بزد
چون ننالم من که از بام سما افتاده ام
خرم آنساعت که رو آرم سوی اقلیم نور
سالها شد کاندر این ظلمت سرا افتاده ام
غیر تسلیم و رضا دیگر مرا تدبیر نیست
کاندرین محنت بتقدیر خدا افتاده ام
یا علی ای هر ز پا افتادهی را دستگیر
دستگیری کن من مسکین ز پا افتاده ام
کلب درگاهت صغیرم از تو میجویم نجات
رحمتی کاندر هزاران ابتلا افتاده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş