شمارهٔ ۳۰۰
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
ای صاف تر تو را ز هر آیینه سینه ای
آرد مگر در آینه رویت قرینه ای
مایل به رحم شد فلک کینه جو به من
با من ولی هنوز تو در فکر کینه ای
خورشید اگر چه شاه سپهر است لیک هست
در خیل بندگان کمینت کمینه ای
اهل هوس چو ما به تو مایل ولی کجا
دارد صفای آینه هر آبگینه ای
عالم ز اشکم ار شده ویران تو را چه غم
از اینکه ایمن است ز طوفان سفینه ای
اندیشه ای ز مفلسیم نیست تا مراست
از گنج عشق در دل ویران دفینه ای
خوبان به جای زر نستانند در نظم
ورنه سحاب دارم از این در خزینه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş