شمارهٔ ۱۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
سخن بست از لبم احرام طوف کعبه دل ها
تماشا کن در او چون کاروان کعبه محمل ها
ز زهد و توبه در کار دلم صد عقده افتاده ست
بیا ساقی مرا آزاد کن از قید مشکل ها
بود سیب ذقن نقل می تحقیق عارف را
بیابان حرم را بر سر چاه است منزل ها
ز نی آموز در صحرا سماع بی خودی کردن
کمانچه وار باشی چند کون جنبان محفل ها
درین صحرا که بیش از دانه دهقان خفته در خاکش
به خود اندیشه ای کن تا چه خواهد بود حاصل ها
به دریایی که همچون نوح من افکنده ام لنگر
سفینه بر سر موجش بود تابوت ساحل ها
قیاس مهر و کین هر کسی از خاطر خود کن
به هم چون دانه های سبحه راهی هست از دل ها
سلیم امشب به یاد تربت حافظ قدح نوش است
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş