شمارهٔ ۱۲۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
دارد حذر ز فتنه ی او هر که عاقل است
همچون شراب کهنه جهان پیر جاهل است
هر چیز شد حجاب تماشای او مرا
آتش زنم بر آن همه گر پرده ی دل است
از بس که با غبار دل آلوده می رود
دایم ز آب دیده ی خود راه من گل است
در ورطه ای که قسمتم افکنده موج را
بر سر سفینه نیست که تابوت ساحل است
در سنگلاخ کام و هوس تاختن دلیر
بر توسن برهنه ی تجرید مشکل است
از خاطرم سلیم برد باده زنگ غم
موج شراب صیقل آیینه ی دل است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş