شمارهٔ ۱۲۱
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
دماغ اهل فنا نشیه بلا دارد
به فرقم اره طلوع پر هما دارد
به وعده گاه خرام تو کرد نمناکم
بیا که شوقم از آوارگی حیا دارد
گشاد شست ادای تو دلنشین منست
اگر خدنگ تو در دل نشست جا دارد
ز من مترس که ناگه به پیش قاضی حشر
هجوم ناله لبم را ز ناله وا دارد
دلم فسرد بیفزا به وعده ذوق وصال
چراغ کشته همان شعله خونبها دارد
تپم ز رشک همانا به جستجوی کسی ست
که خور ز تاب خود آتش به زیر پا دارد
پی عتاب همانا بهانه می طلبد
شکایتی که ز ما نیست هم به ما دارد
خوش ست دعوی آرایش سر و دستار
ز جلوه کف خاکی که نقش پا دارد
ز جور دست تهی ناله از نهادم جست
نیی که برگ ندارد همان نوا دارد
ز سادگی رمد از حرف عشق و من به گمان
که دوست تجربه ای دارد از کجا دارد
به خون تپیدن گلها نشان یکرنگی ست
چمن عزای شهیدان کربلا دارد
فغان که رحم بدآموز یار شد غالب
روا نداشت که بر ما ستم روا دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş