شمارهٔ ۱۴
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
مزن به خون من ای پر عتاب استغنا
که می پرست نزد بر شراب استغنا
دلی که در چمن محفل تو ره دارد
زند به باغ چو مرغ کباب استغنا
به خوان فقر بود هر که سیر چشم زند
به قرص پنجه کش آفتاب استغنا
خوشا دیار قناعت که می زنند اطفال
به شیر دایه شب ماهتاب استغنا
مکن تواضع اهل زمانه را تقصیر
که کرد خانه ی ما را خراب استغنا
سلیم سوخت مرا تشنگی و بر لب جوی
زند چو موج لب من به آب استغنا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş