شمارهٔ ۱۴۹
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
حاجت به گل ندارد آن سر که کج کلاه است
در خواب حیف باشد چشمی که خوش نگاه است
از کوی عشق نتوان غافل گذشت کانجا
چون آفتاب سرها بسیار بی کلاه است
گر رو نهد به گلشن ور جا کند به گلخن
چیزی نمی توان گفت دیوانه پادشاه است
دربسته نیست دل را بر روی دشمن و دوست
از هر طرف که آیی سوی خرابه راه است
تا جام می نباشد نتوان سوی چمن رفت
بی می نظاره ی گل دیدار قرض خواه است
محضر سلیم نبود در دوستی کسی را
در دعوی محبت ما را خدا گواه است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş