شمارهٔ ۱۸۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
شوق دام زلف او دلگیر باغم کرده است
بی رخ او صحبت گل بی دماغم کرده است
بلبل و پروانه می جوشد به هم در محفلم
عشق گویی روغن گل در چراغم کرده است
داغ دل از مستی ام افزود گویی روزگار
لاله را افشرده و می در ایاغم کرده است
چون فتیله هیچ کس بر مدعای خود نسوخت
عیش این آتش به جان افتاده داغم کرده است
پیش ازین مژگان چشم دوستان بودم سلیم
ضعف طالع این زمان موی دماغم کرده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş