شمارهٔ ۱۸۵
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
چشم او از دست نرگس جام مخموری گرفت
کاکلش از زلف سنبل چین مغروری گرفت
شوخی آتش نمی دانست آن کز بیم آب
نامه را در موم همچون شمع کافوری گرفت
خامه ی نقاش را ماند سرانگشت گدا
بس که مو از لقمه ی چینی فغفوری گرفت
دل به اقلیم عدم نزدیکتر شد از وجود
همچو عنقا بس که از اهل جهان دوری گرفت
از جفای اهل عالم یک نفس فارغ نه ایم
وای بر دیوانه ای کو جا به معموری گرفت
کوهکن شد کامیاب از صحبت شیرین سلیم
در محبت هر که کاری کرد مزدوری گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş