شمارهٔ ۲۴
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
چو ماه شعشعه ماست برق خرمن ما
چو خوشه هیکل عمر است داس گردن ما
ز دست و پنجه خورشید بر نمی آید
که همچو داغ سیاهی برد ز روزن ما
هوای تاج که دارد به سر که همچون باز
به زور بسته کلاهی جهان به گردن ما
ز دست شوق ز بس چاک گشته پنداری
که همچو غنچه گریبان ماست دامن ما
چو موج آب که دارد حباب در آغوش
به جای سنگ بود شیشه در فلاخن ما
چه مشکل است که هر گام از سیاهی بخت
چراغپا نشود همچو برق توسن ما
سلیم کینه دشمن ز ما محبت شد
خزان بهار شود چون رسد به گلشن ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş