شمارهٔ ۲۷۵
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
مرا کی از سبوی می گزیر است
که در روز خمارم دستگیر است
به نامه چون نویسم راز دل را
حدیثم شعله و کاغذ حریر است
دل دیوانه ای در بند دارم
نفس در سینه ام زنجیر شیر است
ز سودای دلم او را زیان نیست
ندانم از چه زلفش شانه گیر است
غنی خوشدل شود از مرگ محتاج
چو میرد تشنه ای عید غدیر است
سلیم انفاس او تأثیر دارد
نسیم صبح فرزند دو پیر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş