شمارهٔ ۲۸۴
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
دماغ ساغر می از شراب ما خشک است
چونان خانه ی درویش آب ما خشک است
مگر به سنگ تواند نسیم بشکندش
ز بس چو شیشه ی خالی حباب ما خشک است
ز تشنگی چمن ما به کربلا ماند
که همچو دست لییمان سحاب ما خشک است
دلم که سوخته او را قبول کی گردد
مزاج مست لطیف و کباب ما خشک است
اگر شکفته نگردد سلیم معذور است
دماغ غنچه ی دل ز آفتاب ما خشک است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş