شمارهٔ ۲۹۰
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت
همچو صبح از اثر داغ گریبانم سوخت
هیچ جایی اثری نیست ز خاکستر من
آتش عشق تو از بس که پریشانم سوخت
کیست این شعله ی بی باک ندانم کآمد
آنچنان در نظرم گرم که مژگانم سوخت
از سموم چمن عشق چو شاخ سنبل
استخوان ها همه در پیکر عریانم سوخت
کم ز پروانه نیم لیک ندیدم هرگز
آن قدر گرمی ازان شمع که بتوانم سوخت
قاتلم را نشناسند درین بزم که عشق
همچو پروانه به شب های چراغانم سوخت
سبزه ی دامن جویم ولی از شوق سلیم
حسرت تشنگی ریگ بیابانم سوخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş