شمارهٔ ۴۶
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
آن بلبلم که هرگاه از دل کشم فغان را
از خون چو ساغر می پر سازم آشیان را
نه الفتی به مرغان نه رغبتی به افغان
من بلبل غریبم این باغ و بوستان را
هر دم بهار خود را صد رنگ می نماید
آفت مباد هرگز یکرنگی خزان را
جز چشم او که دارد مسکن به زیر ابرو
مردم نشین ندیده کس خانه ی کمان را
بگذر ای همایم کآورده خنجر او
در قبضه ی تصرف این مشت استخوان را
کردم سلیم آخر قطع نظر ز خوبان
چون لاله داغ کردم این چشم خون فشان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş