شمارهٔ ۵۳۸
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد
جای ناخن حلقه ی زنجیرم از پا می دمد
هرکه را داغی به دل دیدم ز حسرت سوختم
هوش از من می برد این گل ز هرجا می دمد
هیچ کس از کار من در راه عشق آگاه نیست
گل اگر بر دست گیرم خارم از پا می دمد
بس که خار حسرتم بی روی او در دل شکست
همچو گلبن جای مو خارم ز اعضا می دمد
جنس سودایی که ما داریم از معموره نیست
این گل خودروی از دامان صحرا می دمد
عشق نگذارد که تأثیری شود ظاهر سلیم
این همه افسون که بر یوسف زلیخا می دمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş