شمارهٔ ۷۶
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
جهان چه می به قدح ریخت بی خبر ما را
که خاک شد سر و نگذاشت درد سر ما را
محبت عجبی در میانه ی من و اوست
زمانه گر بگذارد به یکدگر ما را
چنان کرشمه به ما می کند که پنداری
خریده است گل این چمن به زر ما را
چگونه دل ز غم روزگار برداریم
همین رسیده به میراث از پدر ما را
ز بلبلان گلستان سلیم صد فریاد
که از بهار نکردند باخبر ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş