شمارهٔ ۹۰۷
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
به چهره خنده به گل های باصفا زده ای
به نغمه طعنه به مرغان خوش نوا زده ای
چو لاله چشم سیاه از خمار داری سرخ
پیاله تا به سحر دوش در کجا زده ای
کسی ندیده به اقبال چون تو صیادی
به هر خدنگ که افکنده ای هما زده ای
به کوی عشق تو از خون گرفتگان دیگر
کسی نمانده کنون دست بر حنا زده ای
ز روی آینه آن پشت پاست روشن تر
گمان بری که به خورشید پشت پا زده ای
حریف دشمن و اقبال او سلیم نه ای
ازین چه سود که بر سر پر هما زده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş