شمارهٔ ۵ - در مذمت پوستین خود و حسن طلب برای پوستینی دیگر
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
صاحبا سرورا خداوندا
ای که خلقت چو روی تو نیکوست
طبع تو گلشنی ست کاندر وی
همچو خورشید صد گل خودروست
مگر از خلق تو صبا به چمن
برده بویی که گل چنین خوشبوست
مجلسی کش ضمیر توست چراغ
شب درو همچو دود تنباکوست
فصل دی می رسد که از شدت
همچو شمشیر با جهان یکروست
به چمن داد ازو نسیم خبر
آب را اضطراب ازان در جوست
سرو لرزد ز بیم همچون بید
غنچه برخود ز فکر رفته فروست
حسن چون پوستین شانه زده
تنگ بر خود گرفته طره ی دوست
ید بیضا چه کار می آید
که درین فصل دست دست سبوست
پوستینی به هم رسید مرا
به صد اندوه و محنت از دو سه پوست
من به دوشش گرفته ام از مهر
لیک او در میان دشمن و دوست
هیچ گرمی نمی کند با من
چه کنم پوستین من بی روست
از خزان گلشن تو ایمن باد
تا چمن را گل است و گل را بوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş