بخش ۳۱ - غزل
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
ای طوطی جان زین قفس سبز برون پر
آیا تو بر آنی که از این به قفسی نیست
فریاد همی دارم و فریاد رسی نیست
پندار درین گنبد فیروزه کسی نیست
ای باد خبر بر بر آن یار همی دم
کز بهر خبر جز تو مرا همنفسی نیست
از هستی من جز نفسی باز نمانده ست
هر چند که این نیز بر آنم که بسی نیست
ما را هوس آن است که در پای تو میریم
گر بخت کند یاریم این کم هوسی نیست
دارد مگسی در شکرستان تو پرواز
دردا که مرا قوت پر مگسی نیست
خواهیم گذر کردن از این قلزم نیلی
آخر قدم همت ما کم ز خسی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş