بخش ۹۵ - دوبیتی
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
آیا کراست زهره آیا کراست یارا
از من برد به یارم این یک سخن که یارا
بستان ما ندارد بی طلعت تو نوری
ای سرو ناز بازآ بستان ما بیارا
چنان دلخسته هجرانم امشب
که مشتاق وداع جانم امشب
به شب مهراب رفت از پیش جمشید
شب مهتاب شد جویای خورشید
سواری دید بر شبرنگی از دور
چو در تاریکی شب شعله نور
چو طاووسی نشسته بر پر زاغ
چو بادی کاورد گلبرگی از باغ
همی آمد بر آن تازنده دلدل
چو بر باد بهاری خرمن گل
چو مهرابش در آن شب دید بشناخت
که خورشید است سر در پایش انداخت
به زاری گفت ای شمع دل افروز
شبت فرخنده باد و روز نوروز
بیا ای تازه گلبرگ بهاری
بگو عزم کدامین باغ داری
ز جان نازکتری ای سرو آزاد
به تنها می روی جانم فدا باد
سبک گردان عنان و زود بشتاب
رکابت را گران کن وقت دریاب
مگر جمشید را سازی وداعی
مهی دارد هوای اجتماعی
به شب می راند مرکب گرم خورشید
بیامد تا به لشکرگاه جمشید
در آن گلزار عمر افزای مهتاب
ملک با یاوران بر گوشه آب
نشسته صوت بلبل گوش می کرد
به یاد یار جامی نوش می کرد
کجا بر سنبلی بادی گذشتی
ملک شوریده و آشفته گشتی
گمان بردی که مشکین زلف یارست
که از باد بهاری بیقرار است
چو سرو نازنین جنبید از جای
ملک از جای جستی بی سر و پای
چنان پنداشتی کامد نگارش
گرفتی خوش در آغوش و کنارش
دوان آمد به پیش شاه مهراب
که شاها هان شب قدرست دریاب
به استقبالت آمد بخت پیروز
شب قدر تو خواهد گشت نوروز
چو شد خورشید با آن مه مقابل
ملک را برزد این مطلع سر از دل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş