غزل شمارهٔ ۱۰۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
آب چشمم راز دل یک یک به مردم باز گفت
عاشقی و مستی و دیوانگی نتوان نهفت
پرده عشاق را برداشت مطرب در سماع
گو فرو مگذار تا پیدا شود راز نهفت
لذت سوز غمش جز سینه بریان نیافت
گوهر راز دلم جز دیده گریان نسفت
تا خم ابروی شوخ او به پیشانی است طاق
در سر زلفش دل من با پریشانی است جفت
دست هجرانت مرا در سینه خار غم نشاند
تا ازین خار غمم دیگر چه گل خواهد شکفت
زینهار از ناله شبهای من بیدار باش
کین زمان شبهاست تا از ناله من کس نخفت
در صفات عارضت تا نقش می بندد خیال
کس سخن نازکتر و رنگین تر از سلمان نگفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş