غزل شمارهٔ ۱۳۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
نه قاصدی که پیامی به نزد یار برد
نه محرمی که سلامی بدان دیار برد
چو باد راهروی صبح خیز می خواهم
که ناله سحر به گوش یار برد
صبا اگر چه رسول من است بیمار است
بدین بهانه مبادا که روزگار برد
فتاده ایم به شهری غریب و یاری نیست
که قصه ای ز فقیری به شهریار برد
من آن نیم که توانم بدان دیار شدن
صبا مگر ز سر خاک من غبار برد
تو اختیار منی از جهانیان و جهان
در آن هوس که ز دست من اختیار برد
غلام ساقی لعل توام که چاره من
به جرعه می نوشین خوشگوار برد
بیار ساقی از آن می که می پرستان را
دمی به کار دارد و دمی ز کار برد
میی میار که درد سر و خمار آرد
از آن می آر که هوش آرد و خمار برد
هزار بار دلم هست و در میان دل نیست
در این میان دل سلمان کدام بار برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş