غزل شمارهٔ ۱۴۶
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
گر وقت سحر بادی از کوی تو برخیزد
هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد
آن شعله که دل سوزد از مهر تو افروزد
وان باد که جان بخشد از زلف تو برخیزد
هر دل که برد چشمت در دست غم اندازد
هر می که دهد لعلت با خون دل آمیزد
کو طاقت آن جان را کز وصل تو بکشیبد
کو قوت آن دل را کز جور تو بگریزد
دل می طلبی جانا آن زلف بر افشان تا
دل بر سر جان بارد جان بر سر جان ریزد
تیغ غم عشقت را ازجان سپری کردم
هر کش سپری باشد از تیغ بنگریزد
حاشا که بود گردی بر دل ز تو سلمان را
گر عشق تو خاکش را صدبار فرو ریزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş