غزل شمارهٔ ۱۴۷
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
آخر این درد دل من به دوایی برسد
عاقبت ناله شبگیر بجایی برسد
آخر این سینه دلگیر غم آباد مرا
روزی از روزنه غیب صفایی برسد
بر درت شب همه شب یاوه در آنم چو جرس
تا بگوشم مگر آواز درآیی برسد
بجز از عمر چه شاید که نثار تو کنم
که به عمری چو تو شاهی به گدایی برسد
پای را باز مگیر از سرم ای دوست که دست
گر به هیچم نرسد خود به دعایی برسد
عمر بر باد هوا داده ام و می ترسم
که به گلزار تو آسیب هوایی برسد
سر پابوس تو دارم من و هیهات کجا
به چنان پایه چنین بی سر و پایی برسد
رویم از دیده به خون تر شد و می دانستم
که به روی من ازین دیده بلایی برسد
با جفا خو کن و با درد بساز ای سلمان
کین نه دردی است که هرگز به دوایی برسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş