غزل شمارهٔ ۱۶۶
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد
یا مرا یکبارگی وصلش قلم در سر کشد
اشک را کش من به خون پروردم اندازم ز چشم
ناله را کز دل برون کردم به رغمم بر کشد
کمترنیش بنده ام بر دل کشیده داغ هجر
گرچه او را دل به خون چون منی کمتر کشد
بر امید آنکه باز آید ز در دامن کشان
مردم چشمم بدامن هر شبی گوهر کشد
در کشیدن می به یاد لعل او کار من است
پخته ای باید که خامی را به کار اندر کشد
بی لبش می ساقیا در جانم آتش می شود
بی لب او چون به کام خود کسی ساغر کشد
گرچه دل را نیست از سرو قدش حاصل بری
آرزو دارد که بار دیگرش در بر کشد
در ره او شد صبا بیمار و می خواهم که او
گرچه بیمار است این ره زحمتی دیگر کشد
نکته ای دارم چو در پرورده دریای دل
از لب سلمان برد بر گوش آن دلبر کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş