غزل شمارهٔ ۱۶۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد
شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد
اگر سرم برود گو برو مراد از سر
هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد
دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا
وزان مقام به جایی دگر نخواهد شد
سرم برفت به سودای وصل می دانم
که این معامله با او به سر نخواهد شد
چنان ز چشم تو در خواب مستیم که مرا
ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد
به نوک غمزه چون نیشتر بخواهی ریخت
هزار خون که سر نیش تر نخواهد شد
خدنگ غمزه ات از جان اگر چه می گذرد
ولیکن از دل سلمان بدر نخواهد شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş