غزل شمارهٔ ۱۹۴
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
چشم مستت گرچه با ما ترک تازی می کند
لعل جانبخش تو هر دم دلنوازی می کند
تا دلم آورد بر محراب ابرویت نماز
جامه جان را به خون هر دم نمازی می کند
با زنخدان چو کویت ای بت سیمین ذقن
زلف چون چوگان تو هر لحظه بازی می کند
می زند خورشید تابان بر سر شمشاد تیغ
تا چرا در دور قدت سرفرازی می کند
چون نپالایم ز راه دیده خون دل مدام
کاتش عشق تو در دل جان گدازی می کند
سازگاری کن دمی با من که در عشق تو جان
از تنم بر عزم رفتن کار سازی می کند
همچو زلفت شد پریشان حال سلمان حزین
زانکه با روی تو دایم عشق بازی می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş