غزل شمارهٔ ۲۰
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
بی گل رویت ندارد رونقی بستان ما
بی حضورت هیچ نوری نیست در ایوان ما
گر بسامان سر کویش رسی ای باد صبح
عرضه داری شرح حال بی سرو سامان ما
در دل ما خار غم بشکست و در دل غم بماند
چیست یاران چاره غمهای بی پایان ما
دوستان گویند دل را صبر فرمایید صبر
چون کنیم ای دوستان دل نیست در فرمان ما
در فراقش نیست یا رب زندگانی را سبب
سخت رویی فلک یا سستی پیمان ما
در فراق دوست دل خون گشت و خواهد شد بباد
دوستان بهر خدا جان شما و جان ما
در فراقش بعد چندین شب شبی خواهم ربود
می شنیدم در شکر خواب از لب سلطان ما
بار هجر ما که کوه از بردن او عاجز است
چون تحمل می کند گویی دل سلمان ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş