غزل شمارهٔ ۲۱۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
باد صبا به باغ به بوی تو می رود
در گلستان حکایت روی تو می رود
چونت خرم به جان که به بازار عاشقی
هر دو جهان به یک سر موی تو می رود
با باد بوی توست دل ناتوان من
گر می رود به باد به بوی تو می رود
زان آمدم که بر سر کوی تو سر نهم
مقبل کسی که در سر کوی تو می رود
بامی از آن خوش است سر عارفان که می
در کاسه های سر ز سبوی تو می رود
جوری که رفت و می رود امروز در جهان
از چشم مست عربده جوی تو می رود
مشکین دلم از آنکه مرادم به دم سخن
در طره های غالیه بوی تو می رود
از جوی دیده خون جگر بیش از این مریز
سلمان که آب بحر ز جوی تو می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş