غزل شمارهٔ ۲۴۶
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
بر گل رفتم از غالیه تر زده ای باز
گل را به خط نسخ قلم در زده ای باز
گل را ز رهی ساخته ای از گره زلف
تا راه کدامین دل غمخور زده ای باز
بر گل زده ای حلقه و بر تنگ شکر قفل
امروز همه بر گل و شکر زده ای باز
آن ژاله صبح است و یا آب حیات است
یا آب گل ترکه به گل بر زده ای باز
گل را به چه دل خنده برآید ز خجالت
بس خنده که بر روی گل تر زده ای باز
هر سیم سرشکم که روان بود به سودا
بر سکه رویم همه با زر زده ای باز
بر ساغر ما سنگ جفا می زنی ای دوست
با تو چه توان گفت که ساغر زده ای باز
همچون قلم اندر خطم از زلف تو زیراک
بی واسطه ام همچو قلم سرزده ای باز
گفتی که به هم بر نزنم کار تو سلمان
در هم زده ای زلف و به هم برزده ای باز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş