غزل شمارهٔ ۳۱۴
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
خواهیم چون زلیخا یوسف رخی گزیدن
بس دامنش گرفتن وانگه فرو کشیدن
بی جهد بر نیاید جان عزیز باید
جان عزیز دادن یوسف به جان خریدن
گم کرده ایم خود را راهی نمای مطرب
باشد مگر بدان ره در خود توان رسیدن
حاجی دگر نبرد قطعا ره بیابان
مسکین اگر تواند یک ره ز خود بریدن
نی هر دمم ز مسجد خواند به کوی رندی
قول وی از بن گوش می بایدم شنیدن
از گفتگوی واعظ مخمور را چه حاصل
می بایدش کشیدن وز درد سر رمیدن
باد صبا ز زلفش خوش می جهد ندانم
کز بند او صبا را چون دل دهد جهیدن
بر هر طرف که تابد خورشیدوش عنان را
چون سایه در رکابش خواهم به سر دویدن
سلمان به نام و نامه درکش قلم که خواهند
این نام ها ستردن وین نامه ها دریدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş