غزل شمارهٔ ۳۱۸
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن
بس نازک است جانب رویش رها مکن
از من دلا منال که دادی مرا به دست
کاین جور دیده کرد تو بر من جفا مکن
دیدش نخست دیده و رفتی تو بر اثر
خود رفته ای و دیده شکایت ز ما مکن
درد محبتی اگرت در درون بود
زنهار جز به داغ جبینش دوا مکن
سودای مشک خالص اگر داری ای صبا
مگذر ز چین زلفش و فکر خطا مکن
یک روز وعده ای به وفایی بده مرا
وانگه چنان که عادت توست آن وفا مکن
ای دوست هر جفا که تو داری بدست خصم
بر من بکن و لیک ز خویشم جدا مکن
عشاق را کشیدن جور و جفاست خو
سلمان برو به مهر و وفا خو فرا مکن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş