غزل شمارهٔ ۳۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
در سرم زلف تو سودا انداخت
کار من زلف تو در پا انداخت
ماند یک قطره خون از دل ما
دیده آن نیز به دریا انداخت
تن بی جان مرا در پی خویش
سایه وار آن قد و بالا انداخت
آهو از باد چو بوی تو شنید
نافه مشک به صحرا انداخت
وعده ای داد به امروز مرا
باز امروز به فردا انداخت
عالمی بود شکار غم دوست
از میان همه ما را انداخت
بوی آن باده مرا از مسجد
به در دیر مسیحا انداخت
پیر ما شارع مسجد بگذاشت
راه بر کوچه ترسا انداخت
عمر در میکده سلمان گم کرد
یافت ز آنجا و هم آنجا انداخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş