غزل شمارهٔ ۳۷۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
بازا که بی حضورت خوش نیست زندگانی
دور از تو می گذارم عمری چنانکه دانی
من آمدن به پیشت دانی نمی توانم
اما اگر تو آیی دانم که می توانی
از عمر ذوق وقتی بودم که با تو بودم
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
چون مجمر از فراقت دارم دلی پر آتش
دودم به سر بر آمد زین آتش نهانی
از درد درد خویشم یکدم مدار خالی
کان است عاشقان را اسباب زندگانی
عهد جوانی من بگذشت در فراقت
بازای تا ببویت باز آیدم جوانی
در بزم عشق او جان باید که خوش بر آید
ور زانچه بر نیاید خوش باشد از گرانی
گرچه ز من ملول است او ای صبا چنان کن
کین نامه هر چه بادا بادا بدو رسانی
گویی چو نامه سلمان می پیچد از فراقت
در خویشتن چه باشد باری گرش بخوانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş