غزل شمارهٔ ۴
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
به دست باد گهگاهی سلامی می رسان یارا
که از لطف تو خود آخر سلامی می رسد ما را
خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهش
مجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا
شکایت نامه شوق تو را بر کوه اگر خوانم
ز رقت چشمه ها گردند گریان سنگ خارا را
ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی
اگر کاری به سر می شد ز سر می ساختم پا را
ز شرح حال من زلف تو طوماری است سر بسته
اگر خواهی خبر بگشا سر طومار سودا را
شب یلداست هر تاری ز مویت وین عجب کاری
که من روزی نمی بینم خود این شب های یلدا را
به فردا می دهی هر دم مرا امید و می دانم
که در شب های سودایت امیدی نیست فردا را
نسیم صبح اگر یابی گذر بر منزل لیلی
بپرسی از من مجنون دل رنجور شیدا را
ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسد
بگو بی جان و بی جانان چه باشد حال تنها را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş