غزل شمارهٔ ۳۹
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
غمزه بیمار یار از ناتوانی خوشترست
قامتش را در طبیعت اعتدالی دیگر است
چشم بیمار تو در خواب است و ابرو بر سرش
ای خوشا بیمار کش پیوسته باری بر سر است
زیر لب با ما حدیثی گو که این بیمار را
مدتی شد کارزوی شربتی زان شکرست
آفتاب ما بحمد الله مبارک طالع است
پادشاه ما به نام ایزد همایون اختر است
چون هلالش هر زمان جاه و جلالی از نواست
چون صباحش هر نفس نور و صفایی در خورست
ناله شبگیر سلمان عاقبت شد کارگر
بخت بیدارست و دولت یار و همت یاورست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş