غزل شمارهٔ ۴۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
گر بدین شیوه کند چشم تو مردم را مست
نتوان گفت که در دور تو هشیاری هست
خوردم از دست تو جامی که جهان جرعه اوست
هرکه زین دست خورد می برود زود از دست
دارم از بهر دوای غم دل می برکف
این دوایی است که بی وصل تو دارم در دست
می زند حلقه زلف تو در غارت جان
نتوان با سر زلف تو به جانی در بست
می به هشیار ده ای ساقی مجلس که مرا
نشیه ای هست هنوز از می باقی الست
من که صد سلسله از دست غمت می گسلم
یک سر مو نتوانم ز دو زلف تو گسست
هر که پیوست به وصلت ز همه باز برید
وانکه شد صید کمندت ز همه قید برست
جان صوفی نشد از دود کدورت صافی
نا نشد در بن خمخانه چو دردی بنشست
با سر زلف تو سودای من امروزی نیست
ما نبودیم که این سلسله در هم پیوست
جست سلمان ز جهان بهر میان تو کنار
راستی آنکه ازین ورطه به یک موی بجست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş