غزل شمارهٔ ۵۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
من خیال یار دارم گر کسی را بر دل است
کز خیال او شوم خالی خیالی باطل است
چشم عیارش به قصد خواب هرشب تا سحر
در کمین مردم چشم است و مردم غافل است
عشق در جان است و می در جام و شاهد در نظر
در چنین حالت طریق پارسایی مشکل است
بر نمی دارد حجاب از هودج لیلی صبا
تا خلایق را شود روشن که مجنون عاقل است
ما ز دریاییم همچون قطره و دریا زما
لیکن از ما در میان ما حجابی حایل است
یار اگر با ما به صورت می کند بیگانگی
صورت او را به معنی آشنایی با دل است
رحمتی بر جان سلمان کن که رحمت واجب است
ناتوانی را که بار افتاده در آب و گل است
ناتوان جان را به جان دادن رسانیدم به لب
یکدم ای جان خوش براکین آخرینت منزل است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş