غزل شمارهٔ ۶۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
تا در سرم ز زلف تو سودا فتاده است
کارم ز دست رفته و در پا فتاده است
بی اتفاق صحبت و بی اختیار هجر
مشکل حکایتی است که ما را فتاده است
چون شمع می گدازم و روشن نمی شود
کین خود چه آتشی است که در ما فتاده است
گر افتدت هوس که بپرسی دل مرا
در زلف خود بجو که هم آنجا فتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş