غزل شمارهٔ ۶۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
تا زماه طلعتت طرف نقاب افتاده است
لرزه از عکس رخت بر آفتاب افتاده است
رحمتی فرما که از باران اشک چشم من
مردم بیچاره را در خانه آب افتاده است
می کشد مسکین دلم تاب طناب طره ات
چون کند در گردن او این طناب افتاده است
خیل خونخوار خیال اطراف چشم من گرفت
آنچنان کز دیده من راه خواب افتاده است
همدمی دارم عزیز از من جدا خواهد شدن
لاجرم مسکین دلم در اضطراب افتاده است
چشم مستت دیده ام روزی وزان مستی هنوز
در خرابات مغان سلمان خراب افتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş