غزل شمارهٔ ۶۶
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
بویی از خاک رهت همره باد سحری است
رنگی از حسن رخت مایه گلبرگ طری است
دم ز زلف تو زنم زان دم من مشکین است
سخن از لعل تو گویم سخنم زان شکری است
جز صبا محرم من نیست ولی چندانم
بر صبا نیست وثوقی که صبا در به دری است
بر جگر می زندم چشم تو هر دم نیشی
خون چشمم که روان است ازان رو جگری است
روی آتش و شش از دیده ما پنهان است
ما از آن روی برآنیم که آن ماه پری است
این که با سوز فراقت دل ما می سوزد
تو برآنی که ز صبرست نه از بی صبری است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş